مرتد
  
 سکوت مرگ است؛ساکت اگر باشی خود مرده ای؛سخن هم اگر بگویی خواهی مرد؛پس بگو و بمیر
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو
موضوع بندی
 
چهارشنبه 30 شهریور ماه سال 1384
بازجویی فنی

 

یکی از روش هایی که در طول تاریخ برای تعقیب و کشف جرم به کار گرفته می شده،سیستم اتهامی بوده است.از نظر تاریخی این سیستم،کهنه ترین روش رسیدگی به پرونده های قضایی است.در سیتم اتهامی،مهم ترین راهکار اثبات حقایق،یاری جستن از روش "اوردالی"(ordalie)بوده است.به این ترتیب که هرگاه "متهم"برای اثبات بی گناهی خود نمی توانسته است دلیلی بیاورد،سوگند او نیز پذیرفته نمی شده است و ناگزیر به اوردالی تن می داد.اوردالی دارای دو روش "گرم" و "سرد" بوده است.در روش گرم از روغن داغ یا آتش و یا آهن گداخته و در روش سرد از زهرهای مختلف برای اثبات بی گناهی متهم بیچاره استفاده می شده است.به عنوان نمونه متهم را به داخل آتش می انداختند،چنانچه سالم بیرون می آمد،بی گناهی او ثابت می شد.

در سیستم اتهامی دو ویژگی آشکار است:نخست آنکه متهم در ذات خود مجرم انگاشته می شود.دوم آنکه در این سیستم متهم باید با تحمل شکنجه های وحشتناک،بی گناهی خود را ثابت کند.

هر چند سیستم اتهامی،روشی کهنه است و به گذشته های دور تاریخ تعلق دارد ولی این سیستم کهنه ی تاریخی،در تاریخ جا نمانده است و همگام با آن،جلو آمده است.

شکل امروزی "اوردالی" در ایران،با نام "بازجویی فنی" رواج دارد.عبارت "بازجویی فنی"برای خوانندگان روزنامه ها،نامی ناآشنا نیست.هر جا در صفحات حوادث روزنامه ها،رخدادی نقل شده است،در متن آن به "بازجویی فنی" اداره ی آگاهی(وابسته به نیروی انتظامی حکومت ایران)نیز اشاره ای شده است.

بازجویی فنی چیست؟

به سخن کوتاه،در ایران با حکم دادگاه،متهمان برای تحقیقات به اداره ی آگاهی تحویل داده می شوند.در اداره ی آگاهی اما تحقیقات با آنچه که در معرفی این کلمه در دیکشنری ها آمده است،معنای متفاوتی دارد.دامنه ی تحقیقات در اداره ی آگاهی از "سیلی زدن به متهم تا آزارهای شدید جسمی و روحی" را در بر می گیرد.

در مدتی که در زندان و در میان زندانیان عادی و غیر سیاسی بودم از فرصت استفاده کردم و با جمع زیادی از زندانی ها به گفت و گو نشستم.همه ی آن هایی که در این گفت و گوها شرکت می کردند؛با نفرت از بازجویی های اداره ی آگاهی سخن می گفتند.تعدادی هم بودند که با نمایان کردن آثار آزارهای جسمی،از ستمی که بر آن ها رفته بود،پرده  بر می داشتند.شکنجه هایی مانند"جوجه کباب،دستبند قپانی،آویزان کردن و...". آن ها می گفتند زیر این شکنجه ها،آدمی به جرم های ناکرده هم اقرار می کند.بازجویی فنی یعنی همین.از این روست که هرگاه در متن خبری به نام "بازجویی فنی"بر می خورم؛حال و روز ناگوار متهم نگون بخت به سان فیلمی در مقابل دیدگانم به نمایش در می آید.

زندانیان عادی از اینکه کمتر کسی به سخن آن ها گوش می دهد،گلایه داشتند.آن روزهایی که در زندان بودم با خود پیمان بستم که پس از آزادی،از درد آن ها که درد بسیاری از زندانیان عادی است،سخن بگویم و امروز چنین کرده ام.هر چند که می دانم حال و روز آن ها تفاوتی نخواهد کرد و این برایم بسیار آزار دهنده است.

 


 
دوشنبه 28 شهریور ماه سال 1384
مرده پرستی

در حیرتم زین طایفه چیست

این طایفه ی زنده کش و مرده پرست

تا هست به ذلت ببرندش به جفا

تا مرد به عزت ببرندش سر دست

 ما کی میخوایم به امروزمان بیاندیشیم و ارزش آنچه رو که داریم امروز بدانیم؟؟؟


 
سه شنبه 22 شهریور ماه سال 1384
انقلاب اسلامی یعنی چی؟

 

"انقلاب اسلامی،مثل آنکه قرار بوده است با دگرگونی نظام سابق حکومتی ایران،آرمان شهری را بنا سازد تا الگوی جهانیان گردد" ولی آنچه امروز مشاهده می شود نه تنها اتوپیا نیست بلکه جهنمی است که سوختن در آن گریزناپذیر است.

به عنوان یک جوان ایرانی همه ی آنچه را که می بایستی می داشته ام،دست نایافتنی می بینم.تمام کوشش خود را به کار می بندم ولی چه کنم که آتش سوزان جهنمی که در آن گرفتار شده ام،امان نمی دهد و به سان بسیاری دیگر،جزغاله می شوم.

روزی که روح اله موسوی(خمینی،رهبر انقلاب اسلامی57)به همراه یارانی چون اکبر هاشمی بهرمانی(رفسنجانی)،علی حسینی(خامنه ای) و دیگرانی از این دست،به رژیم پهلوی می تاختند آیا با خود اندیشه کرده بودند که از پی امروز چه فردایی خواهد آمد؟اگر آن روز نمی دانستند ولی بعدها به خوبی فهمیدند که چه فردای ناگواری را رقم زده اند:

یکم) آیا به نقد کشیدن صاحبان قدرت در جمهوری اسلامی،سرانجامی جز تهدید و زندان دارد؟

دوم) آیا جمهوری اسلامی برای رای ملت به جز دکوراسیون داخل ویترین جهت نمایش بین المللی نقش دیگری را هم تصور می کند؟

سوم) دموکراسی از نوع دینی مگر آن نیست که همه ی اقتدار و قدرت واقعی در "ولی فقیه" تعریف می شود؟

چهارم) آیا در جمهوری اسلامی انسان های بیگناه،تنها و تنها به سبب دگراندیشی،توسط عوامل امنیتی و اطلاعاتی از بین نرفته اند؟

پنجم) آیا در جمهوری اسلامی،روابط آزاد و عاطفی دختران و پسران و پارتی های آنان مورد هجوم قرار نمی گیرد؟

ششم) آیا در جمهوری اسلامی،توتالیتریزم مذهبی تا پستوهای خانه های مردم پیش نمی رود و حوزه ی شخصی آن ها را به هم نمی ریزد؟

هفتم) مگر در جمهوری اسلامی،زنان حق حضور در مدیریت های بزرگ و آزادی عمل و پوشش دارند؟

هشتم) آیا در جمهوری اسلامی،فقر و گرسنگی،فاصله طبقاتی،بیکاری و فساد اداری بیداد نمی کند؟

نهم) آیا ملت ایران هیچگاه تفاوت نفت ده دلاری را با نفت پنجاه دلاری احساس کرده است؟آیا این تفاوت به حال ملت هم فرقی داشته است؟آیا با وجود معادن و منابع گوناگون،مردم بایستی همچون قحطی زدگان زندگی کنند؟

دهم) آیا جمهوری اسلامی چاپلوسی و دورویی را رواج نداده است؟آیا حاکمان این نظام نمی دانند با تزریق شبه نظامی ها به جامعه(بسیجی ها،مخبران اطلاعاتی،لباس شخصی ها و...)سبب گسترش بی اعتمادی در بین شهروندان شده اند؟

نمونه هایی که در بالا آمده است،وجه غالب آن چیزی است که من از انقلاب اسلامی فهم و با تمام وجودم درک کرده ام.انقلاب اسلامی در نظرگاهم میوهایی بدمزه با نام های"نقض آزادی بیان،نقض دموکراسی و حقوق بشر،حکومت خودکامه،اعدام ها و قتل های سیاسی،سرکوب نیازهای عاطفی دختران و پسران،تجاوز به حوزه ی شخصی شهروندان،فقر و بیکاری و فاصله طبقاتی،تبعیض علیه زنان،بهره مند نشدن ملت از سرمایه های ملی،ترویج دورویی و بی اعتمادی" داشته است.

چنین درختی که میوه هایش اینگونه تلخ باشد برایم نفرت انگیز است و حالم را بهم می زند.از یک درختی که تنها هنرش میوه ی بدمزه است آیا می توان انتظار میوه ای خوش طعم داشت؟من بر این باور خام، هرگز امید نخواهم بست.


 
شنبه 19 شهریور ماه سال 1384
ارشاد دختران و پسران در شیراز
روزنامه خبر که در شیراز منتشر می شود،خبر زیر را چاپ کرده است:

ماموران فرماندهی انتظامی شیراز در طرح مبارزه با ناهنجاری های اجتماعی در خیابان های شیراز نزدیک به 200 نفر دختر و پسر را به علت عدم رعایت شئونات اسلامی،ارشاد کردند.
به گزارش مرکز اطلاع رسانی فرماندهی انتظامی فارس،ماموران فرماندهی انتظامی شیراز در طرح مبارزه با ناهنجاری های اجتماعی،این طرح را در خیابان های ملاصدرا،سینما سعدی،ارم،عفیف آباد،دروازه قرآن و بولوار چمران اجرا نمودند.
بنا بر این گزارش در این رابطه 190 نفر از دختران و پسرانی که به نحوی باعث جریحه دار نمودن عفت عمومی شده بودند به مقر مربوطه انتقال و پس از ارشاد آزاد شدند.
چند نکته نامفهوم در خبر بالا وجود دارد که من نمی فهمم:
اول) شئونات اسلامی دیگه چیه؟
دوم) عفت عمومی چه جوری جریحه دار می شه؟
سوم) دختران و پسران رو با چی و چه جوری ارشاد می کنن؟
چهارم) مقر مربوطه که دخترها و پسرها رو ارشاد می کنن کجاس؟
کسی هست که پاسخ این پرسش ها رو بدونه؟

 
سه شنبه 15 شهریور ماه سال 1384
کاش مجتبی زودتر آزاد بشه

 

هنگامی که صدای مجتبی سمیع نژاد را از طریق تلفن و از آن سوی میله های زندان شنیدم نمی دانستم چه کنم.بین غم و شادی پا در هوا بودم.او که در میان دیوارهای بلند زندان روزگار می گذراند رهایی ام از زندان را شاد باش می گفت.

احساس خفگی می کردم هرگز دوست نداشتم صدای مجتبی را در چنین شرایطی بشنوم،من بیرون از زندان باشم و او در میان زندان.(هر چند که در بیرون از زندان نیز آزادی یافت نمی شود) ولی به هر روی گذشت این روزها چندان آسان نیست.

 کاش صدایش را در بیرون از زندان می شنیدم اصلا کاش آن بازجوی وزارت اطلاعات در پایان باز جویی های طاقت فرسا نمی نوشت که مجتبی در وبلاگش مطالب توهین آمیز            و ارتدادی قرار می داده است.آخه تو که تفاوت "مخالفت، انتقاد و آزادی بیان" را با اتهامات مزخرف درک نمی کنی چرا در مقام باز جو، یک جوان را با گزارش های ساختگی به دامان دستگاه قضایی می فرستی تا قاضی هم تحت تاثیر "گزارش مرجع رسمی"(یعنی همان وزارت اطلاعات که گوش و چشم نظام نامیده می شود و گزارش هایش فصل الخطاب تلقی می شود) یک وبلاگ نویس را این گونه در زندان نگه دارد.ولی همه این ناملایمات رخ داده است و هم الان دوست عزیزم مجتبی سمیع نژاد گرفتار زندان است و در بیرون هم خانواده اش با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می کنند. مادر مجتبی یک پسرش را باید در زندان ببیند و یکی دیگر را به سبب بیماری کلیوی روی تخت بیمارستان.

دیگر نمی توانم بیش از این ادامه دهم.بدنم سست شده است و وجودم پر از اندوه.کاش مجتبی زود تر آزاد بشه...


 
دوشنبه 7 شهریور ماه سال 1384
به یاد مجتبی


صبح دیروز مجتبی سمیع نژاد(مدیار) از داخل زندان باهام تماس گرفت و آزادی ام رو تبریک گفت.برای نخستین بار بود که صداش رو می شنیدم.هم شادمان بودم و هم دلم گرفته بود.شاد بودم که صدای پر امیدش را از پشت میله های زندان می شنیدم و دلم گرفته بود چون که من آزاد بودم و او... .
کاش مجتبی هم زودتر آزاد بشه.به همین امید و با آرزوی دیدنش در بیرون از زندان ازش خداحافظی کردم.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
سال 1378 و در سن 21 سالگی پایم به روزنامه ها باز شد و تا حالا این خاک دامن گیر بدجوری اسیرم کرده،الان هم در شیراز و در روزنامه افسانه،به حرفه روزنامه نگاری مشغولم.همین
شناسنامه کامل من...