مرتد
  
 سکوت مرگ است؛ساکت اگر باشی خود مرده ای؛سخن هم اگر بگویی خواهی مرد؛پس بگو و بمیر
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو
موضوع بندی

2000 عنوان کتاب فارسی Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 15 شهریور ماه سال 1384
کاش مجتبی زودتر آزاد بشه

 

هنگامی که صدای مجتبی سمیع نژاد را از طریق تلفن و از آن سوی میله های زندان شنیدم نمی دانستم چه کنم.بین غم و شادی پا در هوا بودم.او که در میان دیوارهای بلند زندان روزگار می گذراند رهایی ام از زندان را شاد باش می گفت.

احساس خفگی می کردم هرگز دوست نداشتم صدای مجتبی را در چنین شرایطی بشنوم،من بیرون از زندان باشم و او در میان زندان.(هر چند که در بیرون از زندان نیز آزادی یافت نمی شود) ولی به هر روی گذشت این روزها چندان آسان نیست.

 کاش صدایش را در بیرون از زندان می شنیدم اصلا کاش آن بازجوی وزارت اطلاعات در پایان باز جویی های طاقت فرسا نمی نوشت که مجتبی در وبلاگش مطالب توهین آمیز            و ارتدادی قرار می داده است.آخه تو که تفاوت "مخالفت، انتقاد و آزادی بیان" را با اتهامات مزخرف درک نمی کنی چرا در مقام باز جو، یک جوان را با گزارش های ساختگی به دامان دستگاه قضایی می فرستی تا قاضی هم تحت تاثیر "گزارش مرجع رسمی"(یعنی همان وزارت اطلاعات که گوش و چشم نظام نامیده می شود و گزارش هایش فصل الخطاب تلقی می شود) یک وبلاگ نویس را این گونه در زندان نگه دارد.ولی همه این ناملایمات رخ داده است و هم الان دوست عزیزم مجتبی سمیع نژاد گرفتار زندان است و در بیرون هم خانواده اش با مشکلات بسیاری دست و پنجه نرم می کنند. مادر مجتبی یک پسرش را باید در زندان ببیند و یکی دیگر را به سبب بیماری کلیوی روی تخت بیمارستان.

دیگر نمی توانم بیش از این ادامه دهم.بدنم سست شده است و وجودم پر از اندوه.کاش مجتبی زود تر آزاد بشه...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
سال 1378 و در سن 21 سالگی پایم به روزنامه ها باز شد و تا حالا این خاک دامن گیر بدجوری اسیرم کرده،الان هم در شیراز و در روزنامه افسانه،به حرفه روزنامه نگاری مشغولم.همین
شناسنامه کامل من...