"برپا...برپا... بلند بشین مردنی ها..."به زور سرم رو از زیر پتو دادم بیرون.ساعت قراضه ی روی دیوار،پنج و نیم صبح رو نشون می داد.افسر نگهبان با سبیل های کلفتش،توی کریدور قدم می زد و هوار می کشید تا زندونی ها از خواب ناز صبح بپرند.برای اینکه پیاز داغ ماجرا زیادتر بشه،تلوزیون رو هم روشن کرده بود تا حسابی خواب از سر ملت بپره.شهردار اتاق 9 بند عمومی(همون جایی که من هم بودم)لنگان لنگان پتو رو از سر هم اتاقی ها می کشید.به هر بدبختی بود از روی تخت اومدم پایین و بین خواب و بیداری رفتم دستشویی...
تازه رفته بودم دستشویی که یکی با لگد زد به در:"جون بکن،زود باش،ورزش صبحگاهیه..."از زیر در پوتین های واکس زده اش معلوم بود.زود خودم رو جمع و جور کردم و پریدم تو هواخوری.افسر نگهبان همه رو وادار به دویدن کرد:"تندتر،لاشی ها،مردنی ها....کثافت ها بجنبین..."حسابی گُر گرفته بودم.از صف اومدم بیرون و شروع کردم به اعتراض:"درست صحبت کن،مگه ما گوسفندیم؟..."افسر نگهبان که خون دویده بود تو صورتش،با چهره ای برافروخته اومد طرفم:"وقتی رفتی انفرادی،آدم میشی"من هم بی توجه به تهدیدهای افسر نگهبان در گوشه ای از هواخوری خزیدم روی زمین.
بعد از تموم شدن نرمش صبحگاهی،در هواخوری رو بستند و نگذاشتند بریم داخل بند.از پنجره سرک کشیدم،دیدم سربازها ریخته اند تو بند و میخوان اتاق ها رو بازرسی کنن.عزا گرفتم.تصور اینکه سربازها،اتاق ها رو،زیر و رو می کنن؛آدم رو به حد انفجار عصبانی می کرد.داشتم به زمین و زمان ناسزا می گفتم که در هواخوری باز شد و چهل،پنجاه تا سرباز اومدند تو هواخوری و شروع کردند به بازرسی بدنی.چند تایی گیر کردن.یکی تریاک داشت،اون یکی سیگاری و....سرنوشت زندونی هایی که چیزی ازشون لو می رفت از تراشیدن سر تا تبعید،متفاوت بود،بستگی به این داشت که پارتی داشته باشی یا نه.بعد از تموم شدن بازرسی بدنی،سربازها رفتند داخل بند و در رو هم بستند. یه دو ساعتی توی گرمای کویری،توی هواخوری علاف بودیم.کم کم از گوشه و کنار غر و لندها بلند شد.بوی اعتراض می اومد و این اتفاق،من رو شارژ می کرد.آخه کم پیش می اومد که زندونی ها متحد بشن و از خودشون دفاع کنن.چند تا از زندونی ها در هواخوری رو از بیرون با میله ی آهنی بستند.حالا دیگه زندونی ها،هواخوری بند رو به گروگان گرفته بودند!اعتراض ها گسترده تر شده بود که رییس زندان خودش رو رسوند پشت بام و شروع کرد خواهش و التماس که در رو باز کنین.بعد از یک ساعت،بین زندونی ها اختلاف افتاد و در نهایت هم در هواخوری باز شد.
ساعت هشت و نیم صبح رو نشون می داد.بعد از خوردن صبحونه،رفتم رو تخت و خودم رو با نوشتن سرگرم کردم.حدود یک هفته بود که هر روز به رییس زندان نامه می نوشتم تا بتونم همسرحامله ام رو که آن سوی دیوار و در بند زنان،زندانی بود؛ببینم.بعد از امروز و فردا کردن ها،امیدوار بودم که بعد از ظهر بتونم"نجمه"رو ببینم.در دنیای خودم در حال دست و پا زدن بودم که با صدای همهمه،قلبم اومد کف پاهام.دوباره مثل همیشه درگیرهای خونین بین زندانیان در حال وقوع بود.این درگیری ها بر سر مسائل گوناگونی مانند لباس،غذا،تریاک و...رخ می داد و گاه به خونریزی منجر می شد.سرم داشت منفجر می شد.گیج شده بودم.استرس تمام وجودم رو گرفته بودم.تماشای صحنه های خشونت بار خیلی آزارم می داد.بعضی وقت ها این درگیری ها به گونه ای رخ می داد که"امنیت جانی ام" رو در خطر می دیدم.با پا در میانی عده ای،درگیری تموم شد و آرامش دوباره به بند برگشت.
موقع ناهار بود که اسامی زندونی هایی رو که ملاقاتی داشتند،اعلام کردند.اون هایی که ملاقاتی نداشتند به زندونی هایی که ملاقات داشتند،سفارش هایی می کردند.ولی این سفارش ها معمولا فراموش می شدند.معاون فرهنگی زندان که یه آخوند بود اومد داخل بند:"زندانی هایی که در کلاس قرآن شرکت نکردن،نمی تونن برن ملاقات"و چند تا اسم رو هم اعلام کرد که از لیست خط خورده بودند.زندونی هایی که روی اسمشون خطی قرمز کشیده شده بود هر چه اعتراض کردند به جایی نرسیدند.معاون فرهنگی زندان اومد دم در اتاق 9 و رو به من گفت:"اگه تو کلاس های فرهنگی شرکت نکنی،نمی تونی با خانواده ات ملاقات داشته باشی."من هم گفتم:"اولا من ملاقاتی ندارم،بعدش هم از کلاس ها خوشم نمیاد..."
محمدرضا نسب عبداللهی،یکی داشت اسم منو صدا می کرد.از روی تخت پریدم پایین و رفتم زیر هشتی(هشتی به محل استقرار افسر نگهبان داخل بند می گویند).گفتند بیرون باهات کار دارند.در حین رفتن به طرف در خروجی بند،یکی با شیشیه ای خون آلود،از درمانگاه اومد بیرون.از اون معتادهایی بود که برای گرفتن قرص متادون رفته بود درمانگاه و اونجا با خودزنی همه ی قرص ها رو به زور از دکتر گرفته بود.چون ایدز هم داشت کسی جرات نمی کرد در اون اوضاعی که شیشه شکسته ی آلوده به خون مبتلا به H.I.V دستش بود،بره طرفش.با دلهره از کنارش گذشتم و مامور زندان که اومده بود دنبالم، من رو برد بیرون.رفتم اتاق رییس زندان.وای چی می دیدم.نجمه بلند شد اومد طرفم.پریدم تو آغوشش.از همه جا با هم حرف زدیم و درددل کردیم.مامورهای وزارت اطلاعات هم بالای سرمون ایستاده بودند.نجمه از فشارهای روحی که اطلاعات بهش وارد کرده بود گفت و از زجرهایی که کشیده بود.از کوره در رفتم و رو به ماموران اطلاعات که در حال خندیدن بودند،گفتم:"روز گریه کردن شما هم میرسه...حکومت با ظلم همیشه نمی مونه ..."اطلاعاتی ها هم هیچی نمی گفتن.پس از چند دقیقه ما رو جدا کردند.قلبم داشت می ایستاد.تحمل زندون با دیدن وضعیت بد جسمی نجمه برام خیلی سخت به نظر می اومد.مثل اینکه یکی بخواد خفه ات کنه.بغض گلوم رو گرفته بود.نجمه رو بردند دادگاه.من رو هم بردند توی بند.نمی دونم چه جوری خودم رو به تخت رسوندم.خوابیدم روی تخت و پتو رو کشیدم روی سرم.اشک امانم نداد.زدم زیر گریه...
|