مرتد
  
 سکوت مرگ است؛ساکت اگر باشی خود مرده ای؛سخن هم اگر بگویی خواهی مرد؛پس بگو و بمیر
 
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
 
آرشیو
موضوع بندی
 
جمعه 14 مهر ماه سال 1385
ایست بازرسی

1-بر هیچ کس پوشیده نیست که مسوولین حراست وزارت علوم و دانشگاه‌ها هر چند به طور مستقیم حکم خود را از سوی دستگاه‌های اطلاعاتی دریافت نمی‌کنند اما صادر شدن حکمشان وابسته به نظر مساعد دستگاه امنیتی کشور است.

از این رو باید انتظار داشت که ادارات حراست و دستگاه‌های اطلاعاتی با یکدیگر دیالوگ داشته باشند.

اداره کل حراست وزارت علوم از یک سو  و ادارات حراست دانشگاه‌ها از دیگر سو، مرجع رسمی اعلام نظر درباره فعالیت‌های سیاسی دانشجویان از حیث «مساله‌» دار بودن یا نبودن هستند.

2- با ورود «محمد مهدی زاهدی» به وزارت علوم، ادارات حراست با بازسازی خود ماموریت یافتند تا نمودار فعالیت های سیاسی دانشگاه ها را که تا پیش از این به طور نسبی در جهت بروز دیدگاه های منتقد حاکمیت بود، به سود اصول گرایان تغییر جهت دهند.

3- با پر رنگ شدن نقش ادارات حراست دانشگاه ها و البته کمیته‌های انضباطی، ایفای نقش برخورد با فعالان دانشجویی به عهده این دو نهاد دانشگاهی واگذار شده است. به گونه‌ای که طی یک سال گذشته تعدادی از انجمن‌های اسلامی دانشجویان به حالت تعلیق درآمده‌اند و البته مجوز فعالیت برخی دیگر از این انجمن‌ها لغو شده است.

علاوه بر این در راستای پاک سازی محیط دانشگاه در آغاز سال تحصیلی جاری، تعداد از دانشجویان که با انتشار نشریات سیاسی دانشجویی و یا عضویت در انجمن های اسلامی به عنوان «فعال دانشجویی»  تلقی می‌شوند برای ثبت نام در مقاطع بالاتر با مشکل روبه‌رو شده‌اند. این گروه به «دانشجویان ستاره دار» شهرت یافته‌اند.

4-مقامات وزارت علوم در آغاز کوشیدند تا این موضوع را از اساس دروغ پراکنی رسانه ها بنامند اما با انتشار خبرهای گسترده در مورد دانشجویان ستاره‌دار، در گام نخست وزارت علوم به وجود «دانشجویان دارای مسایل خاص» اعتراف کرد. وزیر علوم در تایید ممنوعیت ثبت نام برخی از فعالان دانشجویان گفته است: «کسی که اسمش اعلام نشده حتماً مسایل خاص و یا تخلفات ویژه‌ای داشته است که مراجع ذیربط آن را گزارش کرده‌اند.» محمد مهدی زاهدی البته کوشش می‌کند این مساله را فارغ از فعالیت‌های سیاسی دانشجویان بداند. در همین راستا، رییس دبیرخانه هیات مرکزی گزینش استاد و دانشجو نیز به کمک وزیر علوم آمده است و ستاره‌دار بودن دانشجویان را با فعالیت های سیاسی مرتبط ندانسته است. دکتر نوربخش گفته است: «یک ستاره یا دو ستاره بودن به هیچ عنوان ارتباطی با مسایل سیاسی ندارد اما برخی مطبوعات، سایت‌ها و خبرگزاری‌ها به آن دامن زدند.»

5-وزیر علوم در سخنان خویش از «مسایل خاص و تخلفات ویژه» دانشجویان ثبت نام نشده و همچنین «گزارش مراجع ذیربط» سخن رانده است. این دو نکته، دو پرسش را پیش رو می‌نهد:

یکم) مراد از مسایل خاص و تخلفات ویژه چیست؟

نقطه اشتراک دانشجویان ستاره‌دار، عضویت در انجمن‌های اسلامی، انتشار نشریات سیاسی در دانشگاه و به عبارت ساده‌تر «فعالیت‌های سیاسی» است. این معادله آن قدر مبهم نیست که بتوان با صغری و کبری به بیراهه زد و واقعیت را پنهان ساخت.

اگر از صدر تا ذیل وزارت علوم با صدها اطلاعیه و مصاحبه، ستاره‌دار شدن دانشجویان را بی‌ارتباط با فعالیت‌های سیاسی بدانند اما واقعیت روشن‌تر از آن است که بتوان آن را دروغ نامید.

دوم) کدام مراجع ذیربط لیست دانشجویان «مساله‌دار» را به دانشگاه‌ها گزارش داده‌اند تا آنها «ستاره‌دار» تلقی شوند؟

همانگونه که در صدر این نوشتار آمد دیالوگ دستگاه‌های اطلاعاتی و حراست وزارت علوم در تنظیم لیست «دانشجویان ستاره‌دار» نقش اساسی ایفا کرده است.

6-اگر فرض بر این باشد که وضعیت دانشجویان ستاره‌دار در سال جاری به سرانجامی «مفید به حال دانشجویان» منتهی شود اما نمی‌توان انتظار داشت که نگرانی ها کاهش یابد. زیرا از یک سو وزیر علوم تعهد گرفتن از دانشجویان ستاره‌دار را هشداری برای رعایت اخلاقیات در محیط دانشگاه دانسته و از دیگر سو رییس دبیرخانه هیات مرکزی گزینش استاد و دانشجو از استعلام‌هایی سخن رانده است که پیش از ثبت نام از سوی «کمیته‌های انضباطی» و «مراجع ذیربط» اعلام می‌شود.

این دو مقام وزارت علوم تلویحا از «پاک سازی» محیط دانشگاه‌ها در جهت «حفظ اخلاقیات» و «ایست بازرسی» در هنگام ورود به دانشگاه در جهت «تصفیه سازی» سخن گفته‌اند.

وزارت علوم با نصب چنین تابلوهایی عملاً در صدد کنترل همه جانبه دانشگاه‌ها برآمده است. مبدا این سیاست توافقی وزارت علوم و «مراجع ذیربط!» هر چند دامن گیر برخی فعالان دانشجویی شده است اما مقصد آن بی‌تردید از یک سو به امنیتی شدن بیش از پیش فضای دانشگاه‌ها و از دیگر سو به ظهور نهادهای رسمی و غیر رسمی «گزینش دانشجو» در جهت «صلاحیت یا عدم صلاحیت دار» بودن برای کسب دانش منجر می‌شود. سیاستی که آثار زیان بار آن بر هیچ کس پوشیده نیست.

 

 


 
سه شنبه 21 شهریور ماه سال 1385
شرق هم نماند

خبر توقیف روزنامه ی شرق آن قدر شگفت انگیز بود که هر کس پس از شنیدن آن در واقعی بودنش تردید کند.شرق آمده بود تا بنا بر آنچه که سردبیرش می گفت،بماند.از همین رو هنگامی که پیش تر "شرق و یاس نو" مهر توقیف بر پیشانی شان نشست،این روزنامه ی شرق بود که توانست پلمب ممنوعیت انتشار را باز کند.

گردانندگان این روزنامه تلاش بسیاری می کردند که خود را میانه رو بدانند.در آخرین شماره ی پیش از توقیف،مهدی رحمانیان،طی یادداشتی بر اجرای نامه هیات نظارت بر مطبوعات مبنی بر تغییر مدیر مسئول،گردن نهاد اما در زمانی که خوانندگان در حال خواندن نامه تسلیم شدن مدیر مسئول شرق بودند،اعضای هیات نظارت بر مطبوعات،در تدارک حکم "توقیف موقت!" این روزنامه ،لحظه ای هم درنگ نکردند.

شرق آمده بود تا بنا بر سیاست گردانندگانش،بماند و این ماندن نیز به اصلی اساسی تبدیل شده بود.اصل "ماندن" روزی شرق را در هیات دفاع از حقوق بشر و آزادی بیان  ظاهر می کرد و زمانی دیگر این روزنامه را به تابلوی دشمنان آزادی تبدیل می ساخت.در این واقعیت،نمی توان تردید کرد که همین وی‍ژگی ها،شرق را تریبون بسیاری از دیدگاه ها( و البته نه همه دیدگاه ها) کرده بود.این اتفاق،برای ما ایرانی ها که عادت داریم در پاردایم "سیاه و سفید"غوطه ور باشیم،گامی رو به جلو محسوب می شد.شاید این گونه ماندن را بسیاری نپسندند و آن را مماشات بنامند.این گروه را نیز نمی توان نادیده گرفت.

شرق در بسیاری از زمان ها بیش از آنکه تلاش کند پرده از واقعیات بر دارد،کوشش نمود فردای خود را از دست ندهد و برای این ماندن،انتقادات تند و شدیدی را نیز به جان خرید."محمد قوچانی"که زمانی در ابتدای ورودش به عرصه روزنامه نگاری،مقالات انتقادی و بی پرده ای را منتشر می ساخت به یک باره در شرق، سیر حرکت قلم انتقادی خود را به سمت افول کشاند.تا جایی که عملا از یک روزنامه نگار به یک سیاست ورز تبدیل شد.شاید این گونه سیاست ورزی را گروهی تحسین کنند اما باید در نظر داشت که یک روزنامه نگار حرفه ای باید حداقلی از ویژگی ها را نیز در خود داشته باشد.روزنامه نگاری را انتقال سریع،واقعی و دقیق اخبار به مخاطب می دانند اما سیاست ورزی،این گونه نیست.صداقت در سیاست ورزی حرفی برای گفتن ندارد و اگر هم داشته باشد حرف اول را نمی زند.به هر روی سردبیر شرق و دیگر سیاست گذاران آن،که آمده بودند با سیاست ورزی،روزنامه نگاری را از میدان هولناک مین عبور دهند،خود را در میان انفجار مین ها یافته اند.سرانجامی که در سالیان اخیر از روزنامه ای بی همتا مثل "جامعه" آغاز شد و به روزنامه ای مانند"شرق" نیز سرایت کرد.قرعه فال به نام هر دو این روزنامه خورد اما این کجا و آن کجا.

با توقیف شرق،خوش خیالی آن هایی که این روزنامه را "توقیف ناپذیر" می دانستند به کابوسی تلخ تبدیل شد.حال این پرسش رو می نماید که در این "های و هوی لال پرست" که ابر و باد و مه و خورشید و فلک به سود "کلاغان قیل و قال پرست"در جریان هستند؛چگونه می توان یک روزنامه نگار حرفه ای بود و روزنامه نگاری مدرن را تجربه کرد؟

 

***

{کاریکاتوری که بهانه توقیف شرق شد}

کاریکاتوری که بهانه توقیف شرق شد


 
یکشنبه 12 شهریور ماه سال 1385
بی‌دادگاه زیبا کلام

آنچه که صادق زیبا کلام با عنوان «قهرمان سازی کاذب» منتشر نموده، بی‌دادگاهی است علیه آنانی که با شجاعت از حق آزادی بیان و عقیده خویش گامی پس نگذاشتند:

1-هر کسی که کار می‌کند حق دارد مزد منصفانه و رضایت بخشی دریافت کند تا زندگی او و خانواده اش برابر کرامت انسانی تامین شود و درصورت لزوم با دیگر وسایل، حمایت اجتماعی کامل شود.

هر شخصی حق دارد که برای دفاع از منافع خود با دیگران اتحادیه تشکیل دهد و یا به اتحادیه‌های موجود بپیوندد (بندهای 3 و 4 ماده 23 اعلامیه جهانی حقوق بشر)

منصور اصانلو که یکی از متهمان بی‌دادگاه زیبا کلام است مگر جز دفاع از حق خویش مبنی بر بهره مندی از حقوق و مزایای عادلانه، خواسته دیگری داشته است. این حق اوست که برابر زحمت و رنجی که می‌کشد حقوق رضایت بخشی را دریافت کند و البته برای پیگیری مطالبات خویش عضو سندیکا نیز باشد. این حق در اعلامیه جهانی حقوق بشر به رسمیت شناخته شده است.

2-هر شخص حق دارد در داخل هر کشور آزادانه رفت و آمد کند. (ماده 13 اعلامیه جهانی حقوق بشر)

شخص بعدی زهرا کاظمی است که در این بی‌دادگاه، متهم شده است که در سالگرد 18 تیر با ناواردی و ابتدایی‌گری، در مقابل زندان اوین اقدام به عکسبرداری کرده است.

جناب زیباکلام این خبرنگار را نیز با چوب خود رانده است بی‌آنکه لحظه‌ای بیاندیشد که زهرا کاظمی از حق طبیعی خویش برای کار حرفه‌ای خود بهره‌ برده است. او آزاد بوده است که در هر گوشه‌ای رفت و آمد کند و این حق را نیز از هیچ بشری نمی‌توان سلب کرد.

پاسخ عکسبرداری از زندان اوین آیا باید شکنجه و قتل باشد؟ آیا با استناد به اینکه رژیم ایران در سالگرد 18 تیر همه هوش و حواسش جمع می‌شود می‌توان از حق یک انسان گذشت و او را ناوارد خطاب کرد؟

3-هر شخص حق دارد از آزادی اندیشه، وجدان و دین بهره مند شود. (بخشی از ماده 18 اعلامیه جهانی حقوق بشر) هر فردی حق  آزادی عقیده و بیان دارد و این حق، مستلزم آن است که کسی از داشتن عقاید خود بیم و نگرانی نداشته باشد و در کسب و دریافت و انتشار اطلاعات و افکار به تمام وسایل ممکن و بدون ملاحظات مرزی آزاد باشد. (ماده 19 اعلامیه جهانی حقوق بشر).

رامین جهانبگلو نیز دقیقاً از چنین حقوقی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر به رسمیت شناخته شده، بهره برده است اما به جرم راه‌اندازی یک شبکه اینترنتی برای انقلاب مخملین روانه زندان شد. او نیز در بی‌دادگاه زیبا کلام، متهم به پیمودن سکوهای قهرمانی است.

4-در برابر اعمالی که به حقوق اساسی فرد تجاوز کنند، هر شخصی حق مراجعه موثر به دادگاه‌های ملی صالح را دارد.(ماده 8 اعلامیه جهانی حقوق بشر)

احمد باطبی، حشمت الله طبرزدی، اکبر گنجی، منوچهر محمدی و ... که در لیست متهمان صادق زیباکلام قرار گرفته‌اند از این حق به رسمیت شناخته شده در اعلامیه جهانی حقوق بشر در جهت کالبدشکافی ناراستی‌ها و نقد «پایمال شدن حقوق شهروندان» بهره برده‌اند. پرونده قتل‌های سیاسی، فاجعه کوی دانشگاه، فساد اقتصادی و ... موضوعاتی بوده‌اند که هر یک از این افراد به آن پرداخته‌اند. دادگاهی هم نبوده است که تجاوز به حقوق داریوش و پروانه فروهر، فاطمه قائم مقامی، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده، عزت ابراهیم نژاد، کاظم سامی و ... را محکوم سازد. در چنین وضعی، دیگرانی به میدان آمده‌اند و تجاوزگران را در دادگاه افکار عمومی به محاکمه کشانده‌اند.

 

*****

 

دکتر زیباکلام در جایگاه نقد «قهرمان سازی» ایرانیان ، بیش و پیش از آنکه به واکاوی بسترهای قهرمان سازی روی آورد، نوک چاقوی نقد خود را به سوی کسانی نشانه رفته است که گویی از نظر او نباید قهرمان تلقی شوند. ایشان نخواسته‌اند که بدانند اگر باطبی، گنجی، زهرا کاظمی، جهانبگلو، طبرزدی و ... در نزد برخی قهرمان نامیده می‌شوند نه به سبب اراده آنها در قهرمان نامیده شدن بلکه به دلیل وجود بسترهایی است که خواه یا ناخواه دگراندیشان را در این جایگاه می‌نشاند.

وجود این بسترهاست که فردی را روزی به عرش و مرتبه قهرمانی می‌رساند و روزگار دیگری هم او را آنگونه بر زمین می‌کوبد که گویی پست‌ترین و خطاکارترین انسان هاست. یعنی همان پارادایم «سیاه و سفید» و یا «فرشته و اهریمن» که افراد را یا خیر مطلق می‌نامد و یا شر مطلق می‌داند. بخت برگشته کسی است که در مسیر چنین امواج ویرانگری، صعود و سقوط کند.از این رو آشکار است که نمی‌توان چنین شخصی را به سبب جایگاهی در آن قرار دارد، سرزنش کرد.

 نسخه‌ای که دکتر زیباکلام پیچیده است در نهایت به اینجا ختم می شود که استفاده از حق آزادی بیان و عقیده چون باعث «قهرمان شدن» می‌شود، نارواست. این استاد دانشگاه که در تخریب شخصیت کوتاهی نکرده است در بخشی از نوشته خود تصریح می‌کند که شهرت این افراد (گنجی، باطبی، جهانبگلو و ...) بیش از آنکه معمول خلاقیت، استعدادها، توانایی‌ها و عملکرد شخصی‌شان باشد معلول آن بوده که گرفتار خشم و عضب حکومت ایران شده‌اند. روشن نیست از نظر جناب ایشان استعداد و توانایی چیست. هر چند که از عمل جناب زیباکلام می‌توان دریافت که خلاقیت و توانایی آن است که با عافیت طلبی بتوان تریبونی در تلویزیون جمهوری اسلامی دست و پا نمود و یا خوش خدمتی قبیله هاشمی رفسنجانی را کرد. در غیر این صورت استفاده از حقوق مندرج در اعلامیه جهانی حقوق بشر و شجاعت و پایداری در دفاع از حقوق خود، ناواردی و ابتدایی‌گری است.

*****

 

به نظر می‌آید سریال «نخبه کشی» در این مملکت پایانی ندارد. اگر روزگاری دکتر مصدق، امیرکبیر و قائم مقام به سبب تلاش های اصلاح طلبانه و آزادیخوانه خود قربانی ستم حاکمان و کج‌روی مردمان زمان خویش شدند، امروز هم افرادی چون گنجی، طبرزدی و ... نیز از این قاعده نامیمون جدا نیستند.


 
سه شنبه 31 مرداد ماه سال 1385
تکنولوژی و سکس

تکنولوزی و سکس 

انقلاب اطلاعات نتیجه منطقی انقلاب صنعتی است که باعث پدید آمدن «جامعه تکنولوژیک عقلانی» شده است. «سنگ کیم»

 تکنولوژی اطلاعات را به 2 گروه اصلی تقسیم می‌کنند. گروه نخست را «تله ماتیک‌ها»(Telematics) یعنی رسانه های بزرگ می‌نامند که در برگیرنده کامپیوتر، تلفن، ماهواره، تلویزیون، رادیو، روزنامه ، ویدئو و دیگر تکنولوژی‌هایی است که به زیربنای گسترده‌ای نیاز دارد. دومین نوع تکنولوژی را نیز «اتنوترونیک»(Ethnotronic) یا رسانه‌های کوچک می‌نامند که شامل ماشین تحریر، ضبط صوت، فاکس، فتوکپی، ماشین حساب و دیگر تکنولوژی‌هایی شخصی می شود.

تکنولوژی ارتباطات به عنوان یکی از اجزای اساسی حقوق بشر از زمان تصویب اعلامیه جهانی حقوق بشر در سال 1948 میلادی به نام یک ضرورت اصلی زندگی بشر در کانون توجه قرار گرفت.(ماده19 اعلامیه) پیش‌تر اما تکنولوژی‌های ارتباطی بیشتر به عنوان یک وسیله تجملی قلمداد می‌شدند.

حال با این پرسش اساسی روبه‌رو هستیم که تکنولوژی‌های ارتباطی آیا در جایی مثل ایران پذیرفته شده‌اند؟ پاسخ مثبت، نخستین جوابی است که در برابر این پرسش عرضه می‌شود. استناد پاسخ مثبت نیز گستردگی تولید، توزیع و استفاده از تکنولوژی‌هایی مانند تلویزیون، کامپیوتر، ماهواره، ویدئو، روزنامه و ... در ایران است. پرسش اساسی‌تر اما اکنون رخ نشان می‌دهد: « تکنولوژی‌های ارتباطی در نزد شهروندان ایرانی یک ضرورت است یا تجمل؟» پاسخ به این پرسش اما به سادگی سوال نخستین نیست اما شاید بتوان با کمی کنکاش در نحوه مواجهه ایرانیان با تکنولوژی ارتباطی «اینترنت» به پاسخ دسترسی پیدا کرد.

نگارنده این سطور را نظر بر این است که استفاده ایرانیان (با توجه به هرم سنی جمعیت) از دنیای گسترده وب، در «چت» تراکم شدیدی دارد. البته این ادعا نه تنها نظر بلکه نتیجه مشاهدات حداقل 2 ساله و پژوهش‌هایی است که در کافی‌نت‌ها داشته‌ام. گستره نیازهای کاربران نیز در اتاق‌های چت از دوست یابی تا تمایلات سکسی متفاوت است.

نوع استفاده‌‌ای که کاربران ایرانی از اینترنت می‌کنند بیشتر در دایره «نگاه تجملی به اینترنت» قرار می‌گیرد تا «یک ضرورت اصلی زندگی». البته کاربرانی هم وجود دارند که زاویه نگاهشان به اینترنت متفاوت است که بیشتر نام «استثنا» باید بر آنها نهاد. «نگاه تجملی به اینترنت» در نزد ایرانیان اما در خود یک ضرورت را نیز به همراه دارد. «دوست یابی و نیازهای سکسی» از جمله نیازهای ضروری و درونی هر انسانی است که باید در عالم خارج پاسخی برای آن وجود داشته باشد. نوع قوانین و محدودیت‌های اجتماعی حاکم اما سبب شده است که پاسخ اینگونه نیازها در دنیای بیرون با موانع گسترده‌ای روبه‌رو باشد تا جایی که ظهور «تابوی سکس» عجیب نمی‌نماید. هنگامی که یک انسان توانایی ارضای نیازهای ابتدایی خود را به دلایلی که پیش تر آمد از کف بدهد، بی‌تردید درایوهای ذهنی‌اش چنان آشفته می شود که فرصت کارآمدی و بروز خلاقیت‌ها را نیز از دست می‌دهد.در این وضع، تمایلات سکسی چنان گسترده می‌شوند که هرگونه استفاده از توانایی‌های یک انسان روبه کاهش می‌گذارد و چنین انسانی، ضرورت درونی خویش را نیز به شکل گسترده‌ای با محیط پیرامون خود در می‌آمیزد تا جایی که ضرورتی به نام اینترنت به تجمل تبدیل می‌شود.

این وضعیت بر نوع استفاده از ماهواره نیز حاکم است. هرچند اینگونه تکنولوژی‌های برتر ارتباطی در نزد ایرانیان بیشتر آلترناتیوی بر «دیسکو، پارتی،بار(Bar)،کلوپ های شبانه و ...» و اساساً آزادی رابطه شده‌اند اما بر استفاده کنندگان نیز نمی‌توان خرده گرفت. زیرا هنگامی که بستر مناسب برای ارضای نیازهای ابتدایی درونی فراهم نباشد باید هم انتظار داشت که تکنولوژی‌هایی مانند ماهواره و اینترنت در این سطح دیده شوند و به سختی از این سطح فراتر روند. البته سختگیری‌های اجتماعی، بزرگ‌ترین معضل گریبان گیر ایرانیان نیست ولی قطعاً یکی از بزرگ‌ترین‌ها است که کمتر به آن پرداخته می‌شود.به نظر می رسد نیازهای دسته بندی شده انسان در هرم مازلو که به ترتیب شامل"نیازهای اولیه،نیازهای فردی،نیازهای اجتماعی،نیاز به احترام و شخصیت"می شود؛ در ایران با آشفتگی و به هم ریختگی مواجه شده است.

حال به این پرسش برگردیم: «تکنولوژی‌های ارتباطی در نزد شهروندان ایرانی یک ضرورت است یا تجمل؟» بنا بردلایلی که پیش تر آمد، می‌توان گفت تکنولوژی‌های ارتباطی در ایران (به ویژه دو تکنولوژی برتر اینترنت و ماهواره) به عنوان یک وسیله تجملی در نقش پاسخگویی به نیازهای ضروری و درونی (دوست یابی و سکس) ظاهر شده‌اند. این واقعیت که این دو تکنولوژی عمده از این سطح به سختی فراتر می روند هر چند نگران کننده است اما نگران کننده تر از آن فراهم شدن بسترهایی است که از یک سو نیازهای اولیه انسان را بر نمی‌تابد و سرکوب می‌کند و از دیگر سو با تنگ‌تر کردن دایره آزادی‌های اجتماعی سبب آشفتگی انسان و به تبع آن، خلع سلاح او می‌شود.

 


 
یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1384
تاوان رفتار یک رییس جمهور

روزی که محمود احمدی ن‍‍ژاد در همایش "جهان بدون صهیونیسم" از نظریه ی نابودی اسراییل سخن می راند، بی تردید از واکنش های منفی بین المللی نیز بی خبر نبود. پس از سخنان رییس جمهور ایران، شورای امنیت سازمان ملل واکنش نشان داد و مواضع احمدی نژاد را محکوم کرد. همچنین، تونی بلر و ژاک شیراک شگفتی خود را از سخنان رییس جمهور ایران نشان دادند. آریل شارون، نخست وزیر اسرائیل که هنوز به حالت کما نرفته بود نیز در واکنش شدیدی خواستار اخراج ایران از سازمان ملل شد.

با همه ی این واکنش های منفی علیه ایران، اما رییس جمهور اصول گرا از دیدگاه های خود گامی عقب نگذاشت و حتی پا را بر روی پدال گاز بیشتر فشرد و خود را به خط قرمز اروپاییان کوبید. او در یک سخنرانی که در شرق ایران و درشهر زاهدان انجام داد به آشکارا نسل کشی یهودیان به دست هیتلر[هولوکاست] را افسانه و دروغ بزرگ اروپاییان خواند. احمدی نژاد سپس با تکرار مواضعی مشابه در موقعیت های گوناگون، به جورج دبلیو بوش برای آماده کردن اتحاد جهانی علیه ایران، یاری زیادی رساند. با چنین مواضعی، افکار عمومی جهان نیز برای پذیرش ادعاهای ایالات متحده علیه ایران آماده شدند. این شرایط سبب شد که جورج بوش بتواند در طول چند ماه به کمک متحدان خویش، پرونده ی هسته ای ایران را به ناگوارترین نقطه ی ممکن یعنی شورای امنیت سازمان ملل بکشاند.

در شرایط جدید، آمریکا و غرب با بهانه قرار دادن آنچه را که خودخواهی هسته ای ایران می نامند، مهره های خود را به گونه ای بر صفحه ی جهانی شطرنج حرکت می دهند که در سرانجام آن، مات شدن ایران که دیر زمانی است کیش شده، دور از دسترس نخواهد بود. شورای امنیت چه در خوش بینانه ترین وضعیت تصمیم بگیرد که تحریم هایی را علیه ایران به اجرا بگذارد و چه در بدبینانه ترین حالت بخواهد مجوز خشونت نظامی علیه ایران را صادر کند، در گام نخست آنکه آسیب خواهد دید نه حاکمان بلکه مردم ایران هستند که باید مشکلاتی افزون تر دیگر را بپذیرند. تحریم اقتصادی به آن هایی که در فرادست جلوس کرده اند، آسیبی نخواهد رساند. بدبخت آن طبقه ی بزرگ فرودست است که از صبح تا شب باید برای تامین معاش سختی بکشد و سرانجام نیز سر گرسنه بر رختخواب بگذارد. تحریم یعنی اعمال خشونت شدید علیه مردم یک کشور و نه حاکمان آن کشور. گزینه ی خشونت نظامی نیز تنها مردم بی پناه را به خاک و خون خواهد کشید و زندگی های بسیاری را به هوا خواهد فرستاد. نمونه ی آشکار آن در عراق در مقابل دیدگان همه قرار دارد.

آیا عاقلانه است که برای کاشت یک درخت، درختی دیگر را قطع کرد؟ مگر دموکراسی و حقوق بشر برای انسان ها نیست؟ آیا رواست که برای برقراری دموکراسی، انسان های بی گناه و بی دفاع را قربانی کنند؟ دموکراسی و حقوق بشری که از گذرگاه جنگ و خشونت و پایمال کردن مردم عبور کند، آیا نقض کننده ی مفاهیم درون خود یعنی آزادی،صلح و برابری نخواهد بود؟

پاسخ این پرسش ها را همگان به خوبی می دانند. ولی چه سود که جورج دبلیو بوش، تونی بلر،آنگلا مرکل، ژاک شیراک، ولادیمیر پوتین و دیگر بازیگران عرصه ی بین الملل با موقعیت تازه ای که رییس جمهور ایران برای آنان فراهم کرده است، نمی خواهند زمان را از کف بدهند و در این اندیشه اند که این فرصت به دست آمده را به تهدیدی جدی علیه ایران تبدیل کنند. تهدیدی که تاوان آن را مردم ایران، خواسته یا ناخواسته باید بپردازند.


 
یکشنبه 14 اسفند ماه سال 1384
تحریم ورزشگاه ها

پس از انقلاب اسلامی،در جایی که مردان و پسران،تماشاگر مسابقات ورزشی بوده اند؛درهای ورزشگاه ها به روی زنان و دختران هیچگاه گشوده نشده است و نیمی از اعضای جامعه،محکوم به تماشا نکردن مسابقات شده اند.این تبعیض آشکار،گویی در جمهوری اسلامی ، قانونی شده است که هرگز تغییر نخواهد یافت.

در روزهای اخیر و در هنگامی که تیم ملی فوتبال ایران و کاستاریکا در ورزشگاه آزادی تهران بازی داشتند؛زنان و دختران با وجود تلاش ها و تجمعات،با مقاومت ماموران پلیس نتوانستند به داخل ورزشگاه راه یابند و حتی مورد یورش و حمله نیز قرار گرفته اند.

تا کنون،زنان برای دست یابی به حق طبیعی خویش مبنی بر حضور در ورزشگاه ها،تنها بوده اند و ما(مردان و پسران) برای دفاع از این حق زنان،کمتر اقدامی انجام داده ایم.

ولی ما امروز می توانیم با همراهی کردن زنان و دختران،آن ها را در رسیدن به خواسته ی طبیعی شان یاری کنیم.از همین رو پیشنهاد می کنم که برای آغاز،ما مردان و پسران،هیچ یک از بازی های فوتبال لیگ برتر و فوتبال ملی را از ورزشگاه ها به تماشا ننشینیم و همچون دختران و زنان،مسابقات را از تلویزیون نگاه کنیم تا در و دیوارهای ورزشگاه های خالی از تماشاگر،فوتبال را نظاره کنند.نگویید که شدنی نیست.باور کنید شدنی است.همان گونه که زنان و دختران،بیست و هفت سال است که جایی بر روی سکوهای ورزشگاه ها ندارند ما نیز باید در همراهی با آنان خود را از این سکوها محروم کنیم.اگر چنین کنیم،بی تردید درهای ورزشگاه ها دیر یا زود بر روی همه ی تماشاگران گشوده خواهد شد.اگر هم اینگونه نشود،تازه وضع مان می شود مانند دختران.

پس شک نکنید و خود را از حقی که دختران و زنان از آن بی بهره اند؛محروم کنید.من نیز چنین می کنم و در ورزشگاهی که سکوها تنها برای پسران و مردان است،حاضر نخواهم شد.


   1      2      3    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 

Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها
سال 1378 و در سن 21 سالگی پایم به روزنامه ها باز شد و تا حالا این خاک دامن گیر بدجوری اسیرم کرده،الان هم در شیراز و در روزنامه افسانه،به حرفه روزنامه نگاری مشغولم.همین
شناسنامه کامل من...